\documentclass[a4paper,12pt]{article}
\begin{document}
{\textbf{\large{«دبیر جلسه»:}}}\\
\\
خیرمقدم عرض میکنیم از اینکه حضرت استاد دعوت ما را پذیرفتند و تشریف آوردند و همچنین خیرمقدم عرض میکنیم خدمت دوستان. انشاءالله که بحثی را داشته باشیم که مفید خواهد بود. مستحضر هستید که بحث ما بدون مقدّمه تأثیر متقابل فلسفه و کلام اسلامی است. یکی از بحثهای مبنایی است که حداقل دید شاید متکلّمین حلقه ما را... البته شاید اطلاع داشته باشند از چندوچون کار، فیالجمله اینجا تفصیلی بررسی میشود و به این برسیم که آیا تفلسف متکلمین غالب بود یا تفلسف فیلسوفان غالب شد یا اینها چه نوع تأثیرگذاری داشتند و یقیناً دید فرد وقتی نسبت به این مسائل باز بشود نسبت به آن علوم هم نگرش دیگری خواهد داشت. من صحبتم را طولانی نمیکنم. از حضرت استاد استفاده میبریم. انشاءالله که خیر باشد.\\
\\
{\textbf{\large{«استاد آیتالله رضایی تهرانی»:}}}
\begin{center}
{\large «أعُوذُ بِاللّٰهِ مِنَ الشَّیطَانِ الرَّجِیمِ}\\
{\large بِسمِ اللهِ الرَّحمٰنِ الرَّحِیمِ}
{\large وَ بِه نَستَعِینُ إنَّهُ خَیرُ مُوَفِّقٍ وَ مُعِینٍ»}
\end{center}
همانطور که فرمودند بحثی که در این جلسه قرار شده بنده اجمالاً اشاره کنم، تأثیرات متقابل فلسفه و کلام اسلامی است. این بحث به نظر میرسد که زیر شاخههای متعدّدی میتواند داشته باشد؛ ولی آنچه که در این نشست مورد توجه ماست بررسی موضوع است بهصورت کلان و بهصورت کلی. در حقیقت به زیرشاخهها باید در جلسات دیگری پرداخت. ابتدا اعتذاری جسته باشم که اگر یک مقدار بحث نظم منطقی خاصی ندارد بهخاطر شرایط فردی بنده است. تلاش بر این است که انشاءالله آنچه که در نظر است مختصراً خدمت عزیزان ارائه بشود. مقدماتی را ابتدا عرض میکنم تا بعد بپردازیم به صلب موضوع.\\
مقدمه نخست این است که ما پیش از شروع در بحث تأثیرات متقابل فلسفه اسلامی و کلام اسلامی باید تعریفی از کلام و فلسفه داشته باشیم. علم کلام چه علمی است؟\\
علم فلسفه چه علمی است؟\\
علم فلسفه را همه با همان تعریف مشهور میشناسیم. علمی است که بحث میکند از عوارض ذاتیه موجود بما هو موجود. فلسفه با این اصطلاح و با این تعریف فعلاً مورد نظر ماست در این بحث. اما در تعریف علم کلام تعاریف فراوانی ارائه شده است. دو تعریف را در اینجا بنده عرض میکنم که هر دو تعریف میتواند در بحث ما مورد عنایت و توجه باشد.\\
تعریف نخست اینکه علم کلام علمی است که در صدد اثبات گزارههای اعتقادی دینی بهصورت استدلالی است. علمی که در صدد اثبات گزارههای اعتقادی دینی بهصورت استدلالی باشد کلام نامیده میشود. تعریف دوم که این تعریف در بعضی از کتابها آمده بود، علم کلام علمی است که بحث میکند پیرامون مبدأ و معاد.
{\large «المَبدَأ وَ المَعَاد بَحثاً استِدلَالیّاً.»}
یعنی موضوع علم کلام را مبدأ و معاد دانستهاند و قهراً در جای خود ثابت شده که نبوت و امامت را از شعب بحث مبدأ بهحساب آوردهاند و نفس را از شعب بحث معاد؛ یعنی نبوت را زیر مجموعه برخی از اسماء الهی دانستهاند و قهراً زیر مجموعه مبدأ و مبحث نفس را زیر مجموعه معاد در نظر گرفتهاند. این مقدمه اول که بهصورت بسیار گذرا و اجمالی چون خود این بحث لااقل یک جلسه حلقه میطلبد که تعریف کامل و جامعومانع کلام چیست، تعریف کامل و جامعومانع فلسفه چیست و از میان تعاریف چه تعریفی بیشتر قابلدفاع است. نخواستیم به این بحث وارد بشویم.\\
مقدمه دوم این است که بدون شک علم کلام اسلامی بهعنوان یک علم اقدم است از علم فلسفه اسلامی؛ یعنی فلسفه اسلامی بهعنوان یک دانش حضورش در فرهنگ اسلام مربوط به عصر ترجمه است؛ اما علم کلام اسلامی از اواخر قرن اول، اوائل قرن دوم حقّاً بهصورت یک علم و دانش مطرح شده، کتاب در موردش نوشته شده و مورد کنکاش قرار گرفته است. این أقدمیت اثر عملی دارد. یکی از آثار عملیاش آن است که فلسفه میتوانسته به کلام ناظر باشد؛ چون از بدء ورودش به فرهنگ اسلامی تراثی به اسم کلام اسلامی در اختیار او بوده که در روش و در بسیاری از مسائل همگن مینمودند و لذا فلسفه اسلامی میتوانسته ناظر به گزارههای کلامی باشد. آیا بالعکس هم هست یا نه؟ طبیعی است که بوده و هست و خواهیم گفت؛ چون بحث ما در تأثیرات متقابل فلسفه و کلام اسلامی است؛ اما این أقدمیت این ثمره عملی را بهوضوح در ذهن تداعی میکند.\\
مقدمه سوم. فلسفه و کلام ساحتهای مشترکی دارند و ساحتهای مختصّی؛ یعنی در فلسفه مباحثی مطرح است که در کلام مطرح نیست و در کلام مباحثی مطرح است که در فلسفه مطرح نیست. پس سه ساحت قابلتعریف است. ساحت اختصاصی فیلسوف، ساحت اختصاصی متکلم و ساحت مشترک. عمده بحث امروز ما درباره تأثیرات متقابل فلسفه و کلام اسلامی مربوط به ساحت مشترک است. در ساحت مختص تأثیر وجود دارد؛ اما چون این تأثیر بافاصله و باواسطه است؛ لذا مورد عنایت ما در این جلسه نخواهد بود. نمونهای را عرض بکنم. ما در علم فلسفه مستقیماً به مباحث امامت خاصه نمیپردازیم؛ اما مستحضرید در علم کلام بطینترین، گستردهترین بحث، بحث امامت است، آن هم امامت خاصّه؛ یعنی یک کتاب کلامی ما الألفَین است. با اینکه ألفَین موضوعش در فلسفه منتفی است؛ چون فلسفه به امامت خاصه کاری مستقیماً ندارد. بله، ابنسینا در اواخر شفا جملهای دارد؛ اما آن جمله استطرادی است. جمله، جمله فیلسوفانهای نیست. ابنسینا هم نمیگفت از فلسفه شفای او چیزی کم نمیشد. پس کلام ساحت اختصاصی دارد، فلسفه ساحت اختصاصی دارد. ساحت مشترک هم دارد. عمدتاً در این تأثیر و تأثرات بحث در ساحتهای اشتراکی است نه در ساحتهای اختصاصی.\\
مقدمه چهارم. هر بحثی ما در ارتباط با ترابط فلسفه و کلام داشته باشیم، هر بحثی، حتماً باید یک نکته در آن ملحوظ باشد؛ بلکه دو نکته در آن ملحوظ باشد. نکته اول اینکه مقصود ما از فلسفه چه فلسفهای است و مراد ما از کلام چه کلامی است؟\\
در این بحثی که الان من خدمت عزیزان عرضه میدارم، مقصودم فلسفه اسلامی است از فارابی به این طرف و مراد من از کلام، کلام شیعی است و بهتبع کلام سنّی. چون اگر مقصود از فلسفه و مقصود از کلام را دقیقاً مشخّص نکنیم در بیان تأثیرات متقابل فلسفه و کلام اسلامی نمیتوانیم شفاف سخن بگوییم و شفاف حرف بزنیم. این یک نکته \{که بیان شد\}.\\
نکته دوم: حتماً باید تفکیک کنیم بین دو عصر. عصر قبل از نگاشته شدن تَجریدُالاعتقاد توسط خواجه طوسی و عصر بعد از نگاشته شدن تَجریدُالاعتقاد توسط خواجه طوسی. تمام کسانی که در این بحث اندیشیدهاند، سخنی گفتهاند، قلمی زدهاند، فکری کردهاند، بر این باورند که اگر کسی بین این دو عصر و زمان را تفکیک نکند، نمیتواند یک تحلیل درستی داشته باشد.\\
در راستای همین مقدمه چهارم باید مقدمه پنجمی ارائه کنیم که تتمّه مقدمه چهارم ما است و آن مقدمه اینکه بدون شک خواجه طوسی در بحث ترابط فلسفه و کلام نقشی آفریده که این نقش سرنوشت کلام را متحول کرده است. حالا در ضمن بحث این مطلب توضیح خواهد داده شد. سؤالی که اینجا مطرح است که این سؤال میطلبد حلقه یا حلقاتی در مورد آن برگزار بشود، شاید بطلبد همایشی در ارتباط با آن برگزار بشود. وقتی بنده مدیریت گروه را به عهده داشتم یکی دو بار تلاش کردیم که یک همایشی در این راستا برگزار کنیم نشد و آن سؤال این است که آیا کاری که محقّق طوسی در ارتباط با کلام انجام داد که کلام اسلامی به فلسفه نزدیک شد، ادبیات آن ادبیات فلسفه شد، مباحث آن مباحث فلسفی شد، رنگوبوی عمیقی از فلسفه به خود گرفت، آیا این کار خواجه خدمت بود یا خیانت؟\\
البته اگر هم کسی بر این باور باشد که کار خواجه خیانت بود مراد این نیست که این کار خواجه قبح فاعلی داشت. مراد این است که این کار قبح فعلی داشت؛ یعنی الان که به این کار عدهای نگاه میکنند میگویند این خیانت بود به کلام. کلام از دست رفت. نمیخواهند بگویند خواجه با نیت پلیدی نَعُوذُ بِالله چنین کرد. خواجه انسانی است که مرحوم علامه حلّی که علامه حلّی در میان علمای شیعه در جامعیت بینظیر است بالاتفاق، ایشان فرمودند ما در اخلاق بالاتر از او ندیدیم و بالاتر از او با کسی برخورد نکردیم، در اخلاق و رفتارهای عملی و شاگردی خواجه را در منطق و حکمت بر جان خریده مثل مرحوم علامهای. مراد قبح فاعلی نیست، مراد قبح فعلی است. دو نظر هم در مسئله بهعنوان نظرهای رئیسی و اصلی وجود دارد. عدهای پای فشارند بر اینکه کار خواجه خدمت بود، بالاترین خدمت که کلام را پایدار کرد؛ بلکه چون خواجه به این کار دست زد، باعث محوریت کتاب و فکر او شد، در حدی که متکلّمان اهلسنت، بزرگان متکلّمان مثل سید میر شریف، مثل سعد تفتازانی، مثل قوشجی، مجبور شدند همین مسیر را طی کنند، چارهای جز این نداشتند؛ یعنی خواجه جریانسازی کرد و در این جریانسازی جلوداری و لوا داری کرد با یک فکر شیعی. آنها هم که میگویند خیانت بود حرفشان روشن و شفاف است. معتقدند کلام از اصالت کلامی خود خارج شد و تبدیل به یک فلسفهای، یک نحله فلسفی شد.\\
در ادامه همین بحث، مقدمه آخر \{را من ذکر کنم\}، چون مقدمات اگر زیاد بشود به اصل مطلب نمیرسیم، اینکه در این تأثیرگذاری فلسفه و کلام در یکدیگر عدهای معتقدند این بحث اساساً مربوط به دو ساحت است:
\begin{enumerate}
\item
قبل از خواجه، چه در کلام شیعی چه در کلام سنی.
\item
بعد از خواجه در کلام سنی احیاناً.
\end{enumerate}
از کسانی که به این نظر معتقدند مرحوم عبدالرزاق لاهیجی (رضواناللهتعالیعلیه) در مقدمه شوارق. ایشان تصریح دارند که به نظر من بعد از خواجه طوسی، کلام شیعه همان فلسفه است. چیزی جدای از فلسفه نیست. فلسفه شیعی و کلام شیعی درهمتنیده شد، یک امر شد. این نظر مرحوم ملا عبدالرزاق فیاض لاهیجی است که مستحضرید در متکلمین شیعه شاید بهدقت مرحوم ملا عبدالرزاق نداشته باشیم؛ یعنی از شوارق او و از گوهر مراد او به دست میآید که کلامی بسیار قَدَری است چه اینکه داماد ملاصدرا است و فیلسوف بسیار بزرگواری.\\
این مقدمات را که اجمالاً خدمت عزیزان عارض شدم. برویم سراغ تأثیرات متقابل فلسفه و کلام اسلامی. این مقدمه را اصلاً متعرّض نشدیم. قصد تعرّض هم داشتیم. همایش دیروز بارش را از روی دوش ما برداشت و آن مقدمه این بود که آیا اصولاً ما ترکیبی به اسم کلام اسلامی و فلسفه اسلامی داریم یا نداریم؟\\
عزیزانی که در همایش حضور داشتند به نظرم 25 دقیقه اول سخنان جناب آقای مصباح به همین مقوله گذشت و انصافاً هم سخنان شافی و وافی بود گرچه به پرسش و پاسخ نینجامید ولی سخنان با تمثیلاتی که ایشان به فقه کردند مطلب خوب روشن شد و جا افتاد لذا این مقدمه را اصلاً مطرح نکردیم. در این بحث وارد نشدیم که حالا اصلاً کلام اسلامی یک تعبیر پارادوکسیکال است یا نه یک تعبیر خود متناقض است، جمع بین ضدّین است یا نه؟\\
کلام اسلامی تعبیر درستی است، فلسفه اسلامی تعبیر درستی است و این دو با هم تأثیر و تأثراتی داشتند که میخواهیم این را ما مورد عنایت قرار بدهیم. معمولاً در جلسات حلقهحلقه وقت انسان هم وقت فراوانی نیست. ما سعی میکنیم مطلب را به صورت کلی ببندیم و بعد هم در حدّی که دستم هست پرسش و پاسخی اگر باشد در خدمت باشیم. ابتدا تأثیرات کلام را در فلسفه عرض میکنم، بعد تأثیرات فلسفه را کلام. خود این نظم، نظم منطقی است. سرّش را هم عرض کردم چون کلام أقدم بوده یا فلسفه؟\\ کلام. پس تأثیرگذاری أقدم بر آخر طبیعیتر است، منطقی است.\\
اولین تأثیرگذاری میمون و مبارک و ارزشمند کلام در فلسفه اسلامی از اینجا آغاز شد که متکلمان بهخاطر وجود پارهای آموزههای غیر مقبول در آموزههای فلسفی در عصر ترجمه و بعد از آن، نگاه بهشدت بدبینانهای نسبت به فلسفه پیدا کردند. این نگاه را ابراز کردند، اظهار کردند. این نگاه بدبینانه متکلمان که متکلمان در میان مردم مشتهر به تشرّع بودند، پاسداران آموزههای دینی، آن هم آموزههای اعتقادی دینی. این نگاه بدبینانه باعث شد که جریان فلسفه اسلامی برود به سمت یک رویکرد مبارک و آن رویکرد، رویکرد انطباق با دین \{است\}. بحث تطبیق آموزههای فلسفی با دین اختصاص به صدرالمتألهین ندارد. شما در آثار صدرا، بیایید سراغ آثار سهروردی، بیایید سراغ آثار ابن سینا. هیچ میدانید ابن سینا بعضی از سور قرآنی را تفسیر کرده است؟\\
هیچ میدانید ابنسینا رساله دارد در تفسیر فلسفی بعضی از روایات؟\\
هیچ میدانید مجموع مأثورات، آیات و روایاتی که در آثار ابنسینا، مجموعه آثار ابنسینا مورد استناد و استشهاد یا تأیید بهوسیله آنها قرار گرفته چه کمّیت طائلی است؟\\
در فارابی هم همینطور. سرّ مطلب چیست؟\\
سرّ مطلب همان است که عرض کردم. فلسفه در میان مسلمین مطرح بود. مسلمان هویّت اولیه او اسلام است. حالا جمعی یک طرز تفکّری را پذیرفتهاند بهعنوان یک روش فکر، یک روش اندیشیدن در حقایق جهان. دیگرانی که در میان مردم شهرهاند به دیانت انگشت اتهام را بهسوی آنها اشارت میروند که شما دیندار نیستید. آموزههای فلسفی با دین سازگار نیست. این رویکرد مبارکی را به دنبال داشت و آن تلاش فیلسوفان اسلامی برای تطبیق دادههای فلسفی با دادههای دینی بود.\\
دو نکته اینجا قابلتوجه است. اولاً معنای این کار فیلسوف کار کلامی نیست. یعنی متکلم ابتدا معتقد است به گزارههای دینی، حال دارد میرود بگردد برهان آن را پیدا کند چه برهان عقلی چه برهان نقلی، چون کلام دو بخش دارد: عقلی و نقلی. ادله کلامی میتواند ادله عقلی باشد، میتواند آیه و روایت باشد. اما فیلسوف چنین نیست. تلاش فیلسوف بر آن است که بر حقایق هستی برهان اقامه کند بعد بیاید در دین بگردد و ببیند صید او از طرف اولیای دین مورد عنایت، توجه واقع شده یا نه؟\\
اگر واقع شده به چه زبانی، به چه بیانی، با چه کیفیتی؟\\
پس این دو رویکرد و دو روش تحقیق است. فیلسوف ابتدا در مقام تفلسف، اشتباه نشود، نه در مقام تدیّن، فیلسوف ابتدا در مقام تفلسف معتقد به گزاره دینی نیست. بعد که نصاب برهان تمام شد حالا میآید از این هزار تا برهانی که بر هزار گزاره فلسفی اقامه کرده، میآید در دین ببینید کجاها با این مطالب منطبق است، اینها را همخوان میکند و اینها را اعلام میکند. برهان صدّیقین را ابنسینا اقامه میکند. برهان وجوب و امکان را ایشان برهان صدّیقین میدانست و بعد میگوید این برهان مفاد این آیه است:
{\large «شَهِدَ ٱللَّهُ أَنَّهُۥ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ {\Large{1}}»،}
{\large «شَهِدَ اللهُ أنّهُ»،}
خود خدا شهادت میدهد بر وحدانیّت نه از غیر به وحدانیّت و به اثبات خدا برسم. نه، از خدا به خدا \{رسیدن\}. این مفاد برهان صدّیقین این است. همه براهین صدّیقین مفادش یک کلمه است، از خدا به خدا رسیدن نه از خلق به خدا رسیدن.
{\large «شَهِدَ ٱللَّهُ أَنَّهُۥ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ»،}
میگوید این مفاد برهان صدّیقین است. این یک نکته که قابل تذکّر است در این زمینه و قابل دقّت.\\
نکته دوم که در همین راستا مورد توجه است، این است که بدیهی است آن مقدار که کلام در این زمینه موفّق است فلسفه نمیتواند در این زمینه موفّق باشد. چرا؟\\
چون وضع کلام بر این است که گزارههای دینی را عقلانی کند، استدلالی کند؛ اما وضع فلسفه بر این نیست. دفاع عقلانی از آموزههای اعتقادی دین این وظیفه کلام و متکلّم است؛ اما این وظیفه فیلسوف نیست؛ لذا طبیعی است که نباید آن گستره تطابق را که در کلام شاهدیم از فلسفه متوقع باشیم.\\
سوم: این راه، راهِ پر پیچ و خمی است. معنای پیموده شدن این راه توسّط فیلسوف این نیست که فیلسوفان در پیمودن این راه به یک اندازه موفّق بودهاند. مرحوم علامه طباطبایی
(أعلیاللهمقامه) در المیزان و در جاهای دیگر بر این مطلب تصریح فرمودند که کثیری از فلاسفه تلاش کردند که فلسفه را با دین منطبق و تطبیق کنند. اسم میبرد از کسانی مثل ابنتُرکه، ابنسینا، سهروردی، میفرماید؛ ولی انصاف آن است کسی که در این زمینه برترین و بالاترین موفّقیت را کسب کرد صدرالمتألهین است. پس عمل، کار از قبل شروع شده بوده، رویکرد آغاز شده بوده، اما
{\large «لِکُلِّ مُجتَهِدٍ نَصِیب.»}\\
خدای متعال به هر مجتهدی و به هر کوشایی نصیبی میدهد. این سهم برای صدرالمتألهین نسبت به سایر فلاسفه بیشتر بود. این بخش را بستم. پس اولین تأثیر کلام در فلسفه این شد نگاه بدبینانه متکلّمان، منشأ نگاه را عرض کردم، دو منشأ داشت. یک: رقیب پیدا کردند. پیغمبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) فرمود نُهدهم حسد در میان علماست. دوم: علاوه بر پیداکردن رقیب، علاوهبرآن، در فلسفه مُترجَم در عصر ترجمه چون غثّ و سمین ترجمه شده بود همه هم به اسم حکمت، گزارههایی پیدا میشد که این گزارهها با ظاهر دین مطابق نبود. همینها برای متکلّمان کافی بود که انگشت اتّهام را به طرف فیلسوفان اشاره بروند. این باعث شد فیلسوفان اسلامی که دل در گروِ دین داشتند و سر در گروِ مبعوث بعثت رسول گرامی اسلام (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) بجنبند، سعی کنند تطبیقهایی بین دین و گزارههای فلسفی ایجاد کنند و این تطبیقها بعداً خود جریانی شد در حکمت اسلامی که امروز ثمره این جریان را ما الحمدُ لله و لَهُ المنّة در آثار صدرا، فیض کاشانی، قاضی سعید قمی، مرحوم امام، مرحوم علامه طباطبایی، مرحوم شهید مطهری (رحمتاللهعلیهم)، بهخوبی میبینیم و مشاهده میکنیم.\\
دومین تأثیر کلام در فلسفه اسلامی، تعبیر را من از مرحوم شهید مطهری (رحمتاللهعلیه) میگیرم. مرحوم مطهری (رحمتاللهعلیه) میفرماید یکی از تأثیرات متکلمین بر فلاسفه ناخنکزدنهای... این تعبیر مال شهید مطهری (رحمتاللهعلیه) است، ناخنکزدنهای متکلّمین است بر فیلسوفان. ناخنکزدنها عبارةٌ أخری اشکالات است. وقتی کالای بازار فلسفه عرضه شد، عرض کردم گویا رقیبی برای کلام پیدا شده بود، متکلمان با آن نگاه بدبینانه آمدند یک کار علمی کردند و آن اینکه بخشهایی از فلسفه را مورد نقادی قرار دادند. گفتند این حرفی که شما میزنید غلط است به این دلیل. آن حرفی که شما میزنید غلط است به آن دلیل. کمیت قابل توجهی از مباحث فلسفی امروز ما به برکتِ به تعبیر مرحوم شهید مطهّری (رحمتاللهعلیه)، ناخنکزدنهایی است که متکلمان برای فیلسوفان و در مورد گزارههای فلسفی ایجاد کردند.\\
سوم: متکلمان مباحث نوینی طرح کردند که فیلسوف باید در ارتباط با آن مباحث اظهارنظر میکرد مثلاً
{\large «انتقالُ العَرَضِ مِن مَکانٍ إلی مَکانٍ آخَر.»}
این بحث اول در کلام مطرح شد. اول در فلسفه مطرح نبود. آیا عرض از مکانی به مکانی قابلانتقال هست یا قابلانتقال نیست؟\\
فیلسوف باید اظهارنظر کند. اگر من آتشی زیر آبی روشن کردم، این آب گرم شد، یعنی حرارت بهعنوان یک عرض از آتش به آب منتقل شد یا نه؟\\
این از باب تشبیه و مشابهت است؟\\
متکلّم اینجا مسئلهای طرح کرده، اظهارنظر کرده، فیلسوف باید نظر بدهد؛ چون مربوط به موضوع و ساحت کار فیلسوف هم هست. پس بحث سوم و تأثیرگذاری سوم متکلّمان برای فیلسوفان در حقیقت ایجاد موضوعاتی که فیلسوف چارهای نداشت در آن زمینه اظهارنظر کند حالا نفیاً، إثباتاً یا قول به تفصیل. من برای همه اینها مثال در ذهنم است احیاناً متعدّد، چون میخواهم بحث را جمع کنم و اصل بحث از دست نرود میگذاریم بعد، ممکن است در سؤالها و جوابها بعضی از این مثالها عرض بشود. بگذریم از تأثیر کلام در فلسفه. بیاییم سراغ تأثیرات فلسفه در کلام.\\
به نظر حقیر تأثیر فلسفه در کلام را در دو بخش میتوانیم نگاه کنیم. یک: با نگاه کلان، دو: با نگاه خُرد.\\
با نگاه کلان باز به دو گونه میتوانیم تأثیر فلسفه را در کلام ببینیم. با نگاه منفی یا با نگاه مثبت. هر دو را عرض میکنم. تأثیر کلان فلسفه بر کلام با نگاه مثبت عبارت است از ارتقای سطح کلام. اگر فلسفه به جهان اسلام وارد نشده بود، اینگونه گسترده نشده بود، اینگونه عقول نوابغ مسلمین را مثل ابنسیناها، فارابیها، سهروردیها، میردامادها، به خود جذب نکرده بود و در دلها و مغزها ننشسته بود، ما کلام امروز را در این سطح نداشتیم. بِعِبارَة أخری اولاً یک مطلب قابل تجربه است، تحقیق میدانی، یک مطلب هم قابل حدس است. مطلبی که قابل تجربه است این است که کلام قبل از عصر ترجمه در دست ماست، داریم. رسالههای کلامی، نظریات کلامی، گزارههای کلامی، نظامهای کلامی، اشعریت مربوط به قبل از عصر ترجمه است، اعتزال مربوط به قبل از عصر ترجمه است. در دست ماست. نظامها، گزارهها، مکاتب کلامی، هست و ما سطح و ساقه مطالب آنها را میبینیم. سطح و ساقه همین مکاتب بعد از ترجمه را هم میبینیم؛ یعنی بعد از عصر ترجمه فلسفه به زبان عربی. هذا أولاً. این تحقیق میدانی است. اما آنچه که حدس یعنی تحقیق میدانی در موردش چندان کارآمد نیست اینکه ما الان اگر بنشینیم گزارههای فلسفی و تأثیرگذاریهای فلسفی را بر کلام از کلامِ بعد از ترجمه جدا کنیم، آنچه که از کلام به دست میماند کلام راقیای نیست. داستانی در این زمینه عرض بکنم. تنوّعی در مجلس بشود ادامه بحث، حضرت آیتالله آقا عزالدین زنجانی میفرمودند زمستان بود، زنجان هم زمستانهایش سرد است. یک طلبه زنجانی میگفت من گاهی بوده بیرون خانه بودم از شدّت سرما مثلاً شب ساعت 11، 12، میدیدم تَق صدا میآید، نگو از شدّت سرما سنگی ترکید. یک سرمای استخوانشکن. ایشان میگفتند آنجا کرسی رایج بود. پدر ما زیر کرسی نشسته بودند مرحوم امام هم زیر کرسی نشسته بودند؛ چون مرحوم امام با پدر آقا عزالدین زنجانی (رحمتاللهعلیهم) رفاقت قدیمی داشتند، آقا سید محمود. میفرمودند روی کرسی نهایة الدرایه مرحوم شیخ محمدحسین کمپانی بود. نهایة الدرایة را مستحضرید آخرین کتاب اصولی است که مراجع در زمان مرجعیت با هم بحث میکنند و میگویند هم نصفش را نمیفهمیم؛ یعنی شده مثل کلمات مرحوم میرداماد (رحمتاللهعلیه). عبارتی را در یک کتاب میرداماد پیدا کردند آوردند گفتند اینجا چه میخواهی بگویی؟\\
گفت وقتی مینوشتم دو نفر میفهمیدند من و خدا. الان یک نفر میفهمد. مرحوم آقا شیخ محمدحسین کمپانی واقعاً در نهایه مشکل نوشته، واقعاً سخت است. اعاظم قم من یادم است میآمدند درس آقای اراکی فقط به این خاطر که آقای اراکی میگفتند مقرّر خوبی برای نهایة الدرایة است. کتاب سنگین است. اصولی است. دیگر آخرین کتابی است که اگر در خارج اصول طلبهای بتواند بفهمد خیلی کار کرده است. ایشان میگفتند این کتاب روی کرسی بود. یکی از علمای زنجان وارد شد، عصا دستش بود، پیرمردی بود. دید نوشته نهایة الدرایة و مال مرحوم آقا شیخ محمدحسین. با عصایش اشاره کرد به کتاب گفت این چیست آقا شیخ محمدحسین نوشته، فلسفه را وارد اصول کرده؟ این هم شد اصول؟\\
آقا عزالدین میگفتند که مرحوم امام (رحمتاللهعلیه) یک لبخندی زدند. حالا خود مرحوم امام هم مهمان بودند. لبخندی زدند فرمودند که اگر فلسفهاش را بگیری چه برای شما اصولیون میماند؟ چه تهش میماند؟ اگر فلسفهاش را بگیری چه تهش برای شما اصولیون میماند؟\\
ما الان در این کار حدسی است. ما اگر الان کتابهای کلامی تألیف شده بعد از عصر ترجمه را بهخصوص بعد از خواجه بگذاریم جلومان گزارههایی که با تأثیر فلسفه بر کلام در کلام مورد بررسی و تحقیق است، از آن جدا کنیم در ساحت مشترک، بحث ما در ساحت خاص نیست، اشتباه نشود. در بحث نبوّت خاصّه، امامت، به آنها کاری نداریم. در ساحت مشترک چیز چندانی دست ما نمیماند. پس این نگاه مثبت. نگاه مثبت اینکه فلسفه به سطح ارتقای کلام کمک کرد؛ یعنی کلام را مرتقی کرد و بالا آورد. این نگاه مثبت. نگاه منفی همان است که اشاره کردم.\\
\\
{\textbf{\large{«یکی از حضار»:}}}\\
\\
در نگاه خرد چگونه است؟\\
\\
{\textbf{\large{«استاد»:}}}\\
\\
هنوز به خرد نرسیدیم. نگاه کلان گفتیم با دیدگاه منفی است و با دیدگاه مثبت. هنوز در نگاه کلان هستیم.\\
دیدگاه منفی نگاه کلان این است که فلسفه کلام را ذبح کرد {\large «بوَجهٍ شرعیّ أو غیرشرعیّ؛»} یعنی مرحوم خواجه با همان مَثَلی که در مقدمه عرض کردم، مرحوم خواجه خیانت کرد. نمیخواست خیانت کند، خیانت شد؛ یعنی کلامِ فلسفه شده که کلام نیست. کلام، کلام است، فلسفه، فلسفه است. نظیر آن کاری که امروزه بعضی در ارتباط با عرفان اسلامی میکنند. عرفان را دارد با حکمت متعالیه حل میکند. عرفان، عرفان است، یک علم مستقل است. خاستگاه مستقل دارد. نباید عرفان را حکمت متعالیه کرد. اینها میگویند فلسفه در سطح کلان بدترین تأثیر را بر کلام داشت و آن اینکه کلام را ذبح کرد. الان آنچه از کلام در دست ماست در ساحتهای خاص است. میرویم در ساحت مشترک، چیزی غیر فلسفه نیست. شما بردارید بدایةالحکمة بگذارید این طرف، بخش امور عامه تجرید را هم بگذارید این طرف. حالا تجرید نه! المحاضرات را. ببینید چقدر فرق میبینید؟\\
میگوید در ساحتهای مختصّ که ما کاری نداشتیم. از اول در ساحت مختصّ قرار شد حرف نزنیم. در ساحتهای مشترک فلسفه آمد
{\large «ذَبَحتُ»}
کرد کلام را. این هم نگاه منفی. نگاه مثبت درست است یا منفی، یک همایش میخواهد آقای حریری. یک همایش میخواهد که کار خواجه خدمت بود یا خیانت؟\\
یعنی بالاخره ما بعد از خواجه، خواجه کاری که کرد چه بود این وسط؟\\
عرض کردم من قم که بودم دو تا دیدگاه مستقل، هر دو هم روی دیدگاه خودشان پا فشار، محکم هم پا فشار که یکذره عقب نمیآیند. یک عدّه میگویند خواجه یواشکی خدمت کرد به کلام. دو تا کار کرد. کلام شبه پوسیده را زنده کرد، یک. با جلوداریِ شیعه و تفکّر شیعی زنده کرد که سنّیها هم باید دنبالش بدوند که دویدند. این یک نظر. یک عدّه میگویند نه! خواجه نمیخواست این کار را بکند؛ ولی ناخودآگاه کلام از بین رفت. کلام در ساحت مشترک شد فلسفه. خب فلسفه که فلسفه بود نگاه کلامی برای ما...\\
این را اصلاً بحثش را نخواستیم. آمدیم سراغ نگاه خُرد.\\
\\
{\textbf{\large{«یکی از حضار»:}}}\\
\\
پس کلام چه شد از بین رفته است؟\\
\\
{\textbf{\large{«استاد»:}}}\\
\\
یک نظریه این است که کلام از بین رفت.\\
\\
{\textbf{\large{«یکی از حضار»:}}}\\
\\
چطور از بین رفت؟\\
\\
{\textbf{\large{«استاد»:}}}\\
\\
شد فلسفه. الان مثال زدم. گفتم شما محاضرات را قسمت امور عامهاش را با بدایه قسمت امور عامه را بگذارید کنار هم. تقارب را ببینید. معلوم است چه عرض میکنم. اصلاً حالا بدایه نه، با حکمت مشّاء که حالا این را اگر در سؤالات بگویید من بیشتر خدمتتان توضیح میدهم.\\
آمدیم سراغ اشکالات خرد. اشکالات خرد فراوان است. من دو، سه تای از آنها را خدمت عزیزان عرض میکنم.\\
یک: نقد پارهای آموزههای کلامی و اعلام بطلانش.\\
فلسفه آمد پارهای از آموزههای کلامی را نقد کرد، اعلام کرد باطل است و این آموزهها گاهی آموزههای زیرین بود نه آموزههای زبرین. آموزههای برین نبود، آموزههای زیرین بود؛ یعنی اساس بود. مثلاً شما نصف کلامتان با حدوث زمانی عالم دارد میچرخد. نصف کلامتان دارد با این میچرخد که ملاک معلولیّت حدوث است. فیلسوف آمد گفت هر دو تای آنها غلط است. ملاک معلولیّت امکان است، حدوث نیست. حدوث زمانی عالم هم بیمعناست چون زمان جزء این عالم است و حادث زمانی بودن زمان یعنی قدیم بودنِ زمان چون معنی حدوث زمانیِ زمان یعنی زمانی بوده است که زمان نبوده است و این یعنی قِدَم زمان. این دست بردن در یک گزاره یک گوشه یک علم نیست. این تکان دادنِ گزارههای زیرین و اساسی است. مثلاینکه شما بیایید در حکمت متعالیه دست ببرید در اصالت وجود و تشکیک وجود. خب هشتاد درصد حکمت متعالیه ریخت. چون این دو تا بال حکمت متعالیه است. در کلام اگر شما آمدید چند تا از زیر ساختهای گزارههای کلامی را شما نقد فیلسوفانه کردید بهگونهای که هر کس هم بعدازاین فکر آمد گفت حق با فلاسفه است، درست میگویند، این تأثیرگذاری است، تأثیرگذاری نقّادانه. من موارد فراوانی اینجا نوشتم که نمیخواهم به این موارد اشاره کنم.\\
دوم: تکمیل پارهای آموزههای کلامی.\\
این با آن مطلب اول فرق میکند. در مطلب نخست بحث در نقد بود، اعلام ابطال یعنی فیلسوف به متکلّم میگوید اصلاً تو نفهمیدی. در مطلب دوم فیلسوف به متکلّم میگوید تو فهمیدی، کم فهمیدی. میگوید برهان حدوث برای اثبات واجب ناقص است، احتیاج به بازسازی دارد. نمیخواهد بگوید تو فهمیدی. میخواهد بگوید کم فهمیدی و فراوان اینچنین داریم. فراوان فیلسوف میآید مطالب کلامی را تکمیل میکند و ازاینجهت انصاف این که به متکلّم حقّ حیات داده است. من خیلی حرف زدم آقای حریری. یکی دیگر عرض میکنم.\\
سه: تعمیق تأملات کلامی در مسائل مورد اختلاف.\\
سوم تأثیری که فلسفه بر کلام داشت، تعمیق تأملات کلامی در مسائل مورد اختلاف \{است\}. اگر شما کلامِ بعد از تأثیرگذاری فلسفه را بر کلام قبل از تأثیرگذاری فلسفه ببینید، میبینید خیلی فلسفه در تعمیق تأمّلات متکلّمانه نقش داشته است. البته هر علمی یک سیر تطوّر دارد. این سیر تطوّر معمولاً تکاملی است البته گاهی هم میشود تنزّلی. ما در ادبیات عرب اوج دانش نحو، الکتاب است. بعد از الکتاب داریم میرویم پایین. یعنی اوج نحو ما الکتاب است. در بعضی از علوم اینچنین است. اما در معمول دانشها سیر، سیرِ تطوّری و تکاملی است و این در فلسفه علم مورد بررسی و توجه است. طبیعی است هر علمی بنا به مناشئ و محیطهای درگیر آن علم یک سیر خاصّ تطوّری و تکاملی دارد؛ اما ما میخواهیم عرض بکنیم سیر طبیعی تکاملی کلام یک سیر است، سیر تطوّری کلام با تعمیق تأمّلات کلامی در مسائل مورد اختلاف بهخاطر تأثیرگذاری فلسفه امر دیگر است. این دو چیز است. نمونهاش را هم خدمتتان عرض کردم. غیر از آن نگاه کلانی که اول گفته شد شما فقط کتب کلامی بعد از تجرید را با قبل از تجرید ببینید؛ یعنی شما مقاصد را، مواقف را، و من اینجا چون حلقه، حلقه کلام است عرض میکنم اگر میخواهید کلامدان بشوید با این دو تا کتاب باید مأنوس باشید. من جزء اولین کتابهایی که در کتابخانهام تهیه کردم شاید هنوز کلامخوان هم نبودم این دو تا کتاب بود: شرح مواقف سید میر شریف و شرح مقاصد جناب سعدالدین تفتازانی که شرح مقاصد متن و شرح مال سعد تفتازانی است؛ اما شرح مواقف متن مال قاضی عضد ایجی است، شرح مال جناب میر سیّد شریف است. این دو تا کتابها استخوانبندیهای کلام ماست. همچنین تجرید و شروح تجرید. بهخصوص شوارق که من جهت اطّلاع عرض میکنم بعضی از طلّاب حوزه علمیه قم که در فلسفه صاحب نامند مثل حاجآقای عُشّاقی، ایشان در فلسفه کار کرده من به ایشان عرض کردم آقا شما رمز موفقیتت در فلسفه چه بود؟\\
گفت من یک دور شوارق مباحثه کردم. گفتم عجیب!\\ شوارق فلسفه را قوی میکند؟\\
گفت همین است. گفت من یک دور شوارق مباحثه کردم. جناب آقای صادق لاریجانی که الان دیگر شدند چهکاره؟\\
رئیس قوه قضائیه. ایشان میگفتند من خیلی از مطالب کلامی را، دقّت نظرهای کلامی را در حواشی شوارق که با ذرهبین خواندم پیدا کردم؛ چون قدیم حواشی را باید با ذرهبین میخواندی، کتاب را هم باید سه دور میچرخاندی که بفهمی بالاخره ته مطلب کجا رفت؟\\
فرمودند من خیلی از... میخواهم بگویم این کتابهای اصیل ما نباید فراموش بشود. اگر آن کتابها را انسان بداند میتواند المحاضرات بنویسد؛ اما اگر بیست سال المحاضرات تدریس کند نمیتواند مثل شرح قوشچی بنویسد. این فرق کتابهای قدیم و جدید است. تفاوت دو تا متن است. اگر کسی کتب کلامی بعد از خواجه و بعد از بهخصوص شرح تجرید را با کتب کلامی قبل بررسی کند که این کار را بنده کردم، این تعمیق تأمّلات کلامی در مسائل مورد اختلاف را بهخصوص در ساحت مشترک بسیار میتواند ببیند. من برای خودم خیلی حرف جور کرده بودم. کلامم را مختصر کردم.\\
\\
{\textbf{\large{«یکی از حضار»:}}}\\
\\
زمان بعدی مال خودمان است. اگر خواستید میتوانید \{ادامه بدهید\}.\\
\\
{\textbf{\large{«یکی از حضار»:}}}\\
\\
دوستان ظاهراً بعضیها میگویند ساعت 4 میخواهند بروند.\\
\\
{\textbf{\large{«استاد»:}}}\\
\\
ما در خدمتیم سؤال هم بکنید. اصلاً بنای حلقه بر این است که ما باید کمتر از این هم صحبت میکردیم. من خیلی حرف زدم.\\
\\
{\textbf{\large{«یکی از حضار»:}}}\\
\\
تشکر میکنیم از توضیحات وافی و کافیتان. طبق روال همیشه موقع سؤال هست. از همین طرف دوستان هر کسی سؤال دارد این میکروفون هم روشن بکند سؤالاتشان را مطرح بکنند.\\
\\
{\textbf{\large{«یکی از حضار»:}}}\\
\\
عرض به حضور شما من میخواهم بگویم که حالا سلّمنا که تأثیر داشته فلسفه در کلام یا عکسش. چه ثمره معرفتی دارد برای ما؟\\
ببینید وقتی در دنیای غرب کلام جدید وارد میشود، برای این است که میبینند دیگر کلام قدیم پاسخگو نیست؛ یعنی با آن روش نمیشود راجع به مدّعیات دینی هم تبیین کرد و هم دفاع کرد؛ یعنی هیچکدام. دیگر با آن اشکالاتی که وارد شد، اشکالات مبنایی و روشی، دیگر ممکن نیست دفاع از دین به آن شکل سابق. حالا میخواهم بگویم سلّمنا خیلی خوب، ما قبول کردیم تأثیر گذاشته کلام در فلسفه و عکسش، چه نتیجه معرفتی برای ما دارد؟\\
\\
{\textbf{\large{«استاد»:}}}\\
\\
از سؤالتان ممنونم. نگاه تاریخی به مسائل یک علم اولاً بلکه به کلان علم قبل از نگاه به مسائل 20 تا 30 درصد فهم آن علم را تشکیل میدهد. به تعبیر مرحوم شهید مطهری (رحمتاللهعلیه) یکی از غفلتهایی که ما در حوزههای علمیه داشتیم، همین بود که نسبت به تاریخ یک علم و تاریخ گزارههای یک علم کم اعتنا بودیم. ما اگر یک علم را تاریخش را و تاریخ گزارههایش را بهخوبی رصد نکنیم، بر فهم محتواییِ آن علم مشکل داریم و این بحث یک بحثی است که اولین تأثیر آن تصحیح نگاه تاریخی ما و تکمیل نگاه تاریخی ماست. مستحضرید مرحوم شهید مطهری (رحمتاللهعلیه) نکاتی را در فلسفه متفطّن شده، اشتباهاتی را فهمیده، مچگیریهایی از امثال حاجی سبزواری (رحمتاللهعلیه) کرده و این فقط به این خاطر است که نگاه تاریخی پیدا کرده است. من یک نمونهاش را خدمتتان عرض بکنم که شما مسئله برایتان روشن بشود. سالها بود فیلسوفان اسلامی ما از ارسطو یک قدیس ساخته بودند. البته بنده ارسطو را مؤمن میدانم، حرفهای تاریخ فلسفهای را که امروزه مینویسند قبول ندارم. شواهد فراوانی بر مؤمن بودن ارسطو و افلاطون دارم که در جای خودش ذکر میشود بلکه احتمال نبوّت یا وصایت آنها برای من مطرح است. این بحث جای دیگر باید مطرح بشود. ولی آن چیزی که فعلاً از ارسطو در تاریخ فلسفهها هست بعضاً گزارههایی است که ممکن است با ظواهر دینی امروز ما نخواند. چرا ارسطو قدیس شده بود؟\\
چون صدرالمتألهین (رحمتاللهعلیه) و دیگران همه خیال میکردند اثولوجیا مال جناب ارسطو است. بعدیها فهمیدند اثولوجیا مال فلوطین است، مال نو افلاطونیهاست. با این تصحیح تاریخی اصلاً کلّی نگرشها عوض شد. کلّی خطاهای ملا صدرا و ابنسینا (رحمتاللهعلیهم) و دیگران درآمد. این یک خطای تاریخی بود اما این خطای تاریخی بسیاری از مسائل را حلّ کرد. اصولاً تاریخ خوبیاش این است.\\
این بحثی که من مطرح کردم در تبیین گزارههای فلسفی و کلامی مهمترین بحث تاریخشناسانه است. این یک نکته.\\
نکته دوم: در ضمن البته شما فرمودید آنچه که در ارتباط با کلام قدیم و کلام جدید گفته شد مقدمه طبقات المتکلّمین آقای سبحانی که سه جلد است، اگر خوانده بشود حدود 200 صفحه است، ایشان آنجا اثبات میکند ما اصلاً کلام قدیم، کلام جدید نداریم. روش هم دو تا نیست. بله، مسائل جدیدی در کلام مطرح شده اسمش را گذاشتهاند کلام جدید که حالا توضیح میدهم و اگر ما بخواهیم همیشه با پیدایش مسائل جدیدی در یک علم آن را جدید بگوییم الان باید این را بگوییم {\large «أجدّ الأجدّین»} مثلاً. جدید نیست؛ چون از زمان امام صادق (علیهالسلام) مدام دارد مسئله پیدا میشود و نکته هم اینجاست که متأسّفانه بسیار از مباحثی که در کلام جدید در اروپا و آمریکا، بیشتر اروپا، مطرح شد، در ارتباط با گرفتاریهای اعتقادی آنها بود و ربطی به گرفتاری اعتقادی ما نداشت و متأسّفانه بدون بومی شدن منتقل شد؛ یعنی چطور ما در میان انواع احادیث، احادیثی داریم که اصلاً در فرهنگ حدیثی شیعه وجود ندارد، خیلی از مسائلی که در آن ساحت دارد مطرح میشود اصلاً در مسائل بومی ما مطرح هم نبوده، مطرح هم بشود چندان پایگاه و جایگاهی ندارد. روش که یقیناً یک روش است، دو تا روش نیست؛ یعنی روش در کلام جدید و کلام قدیم که حالا این تعبیر اصلاً غلط است، یعنی تعبیر کلام جدید و کلام قدیم یک اصطلاح است. کلام قدیمش که یقیناً غلط است، کلام جدیدش هم تعبیر، تعبیرِ خوبی نیست. روش که یکی است، دو تا نیست. پارهای موضوعات است که اتفاقاً بعضی از این موضوعات دقیقاً هم کلامی نیست؛ یعنی مربوط به فلسفه دین است، کلام نیست؛ منتها آنجا چون قرم قاتى مطرح شده، اینجا هم قرم قاتى آمده است. پس روش یکی است، نوع و سنخ این مسائل هم یکی است، موضوعات و مسائل جدید است و اینکه جواب هم نداده، جواب داده؛ چون بزرگان الان ما با همین روش و با همین مبانی دارند این مسائل را جواب میدهند. شاید 10 مسئله از این مسائل را جناب آقای سبحانی در مقدمه طبقات المتکلّمین نقل کرده پاسخ
\{داده است\}. گوهر دین چیست؟\\
گوهر ایمان چیست؟\\
آیا پلورالیزم دینی قابلقبول است یا نه؟\\
اینها مباحثی است با همین روش کلامی ما قابلحل است چه این که بزرگان ما هم حل کردند.\\
\\
{\textbf{\large{«یکی از حضار»:}}}\\
\\
مثلاً تکثّرگرایی در کدام کتاب قدیمی ما مطرح شده؟\\
\\
{\textbf{\large{«استاد»:}}}\\
\\
نه، نگفتیم این در کتب قدیمی ما مطرح شده. کی بنده چنین ادّعایی کردم؟\\
گفتم مسئله، مسئله جدید است، شیوه حل یکی است.\\
\\
{\textbf{\large{«یکی از حضار»:}}}\\
\\
من سؤالم این است شما که میفرمایید کلام جدید و قدیم تفاوتی نکرده، رویکرد جامعهشناختی و روانشناختی که در کلام جدید هست، بوده قبلاً؟\\
\\
{\textbf{\large{«استاد»:}}}\\
\\
نه، من حرفم این نبود کلام جدید و قدیم تفاوتی نکرده. من میخواهم بگویم اگر کلام است و علم کلام است، علم همان علم است، روشش هم یک روش است.\\
\\
{\textbf{\large{«یکی از حضار»:}}}\\
\\
دیگر در صدد دفاع نیست، در صدد توضیح و تجزیهوتحلیل است. چون میدانید که بعد از رنسانس اصلاً آنچه که مطرح شد اعتقاد شد که اصلاً جزمیّتی در نمیآید از این گزارهها که بخواهیم دفاع کنیم!\\
\\
{\textbf{\large{«استاد»:}}}\\
\\
ببینید من اگر بخواهم مطلب را توضیح بدهم به نظرم یک حلقه دیگر آقای حریری باید بگذارد من توضیح بدهم. اما این با فضای بومی ما چه نسبتی دارد؟ هیچی!\\
\\
{\textbf{\large{«یکی از حضار»:}}}\\
\\
آیا ناظر به بحث مدعی شده هست؟\\
\\
{\textbf{\large{«استاد»:}}}\\
\\
نه، من میخواهم بگویم چه نسبتی دارد؟\\
ما اینطور معتقد نیستیم. ما معتقدیم قابلتوصیف هست، قابلاثبات است با همان روشی که اثبات میشده تا کنون. بله، شما میگویید نگاههای جامعهشناختی و نگاههای روانشناختی هم در آن تأثیر دارد. با یک ملاحظه بنده قبول دارم و آن اینکه باز جامعهشناختی و روانشناختی بومی شده چون اخیراً مقام معظّم رهبری (حفظهالله) بر این مطلب تأکید کردند. ما جامعهشناسی و روانشناسیمان هم الحادی است؛ یعنی آن جامعهشناسی و روانشناسی هم در همان فضای بعد از رنسانس آمده بالا. ما آن جامعهشناسی و روانشناسی را باید بومی کنیم، اسلامی کنیم. محسّناتش را بگیریم، آن را دخالت بدهیم. منعی هم نیست.\\
\\
{\textbf{\large{«یکی از حضار»:}}}\\
\\
یک سؤالی ما داشتیم در بحث حلقه قبل که حکمت بود، یک بحثی مطرح شد که آیا میشود اصلاً ما یک مکتب فلسفی جدید داشته باشیم؟\\ حالا همین سؤال در کلام هم \{مطرح\} میشود. میشود واقعاً یک مکتب کلامی جدید دوباره تأسیس کرد؟\\
یعنی مکتبی که بوده، اعتزال نه، مکتبی در مکتب شیعه. مکتبهای دیگر هم نه. چنین امکانی در علم کلام هست؟\\
اصلاً نیاز هست، نیاز نیست؟\\
یک مکتب جدید است؟\\
یعنی از آن بحثهای جدلی مسائل کلامی که بحث تکثیر ادلّه بود، جدل بود و...، در واقع تاسیس یک مکتب جدید کلامی امکان دارد یا ندارد؟\\
یک توضیحی میخواستم.\\
\\
{\textbf{\large{«استاد»:}}}\\
\\
واقعش من روی سؤال ایشان فکر نکردم. سؤال برای من جدید است. باید تأمّل کنم؛ یعنی اینکه آیا... در فلسفه عقیده من بر این است؛ یعنی من معتقدم با توجه به نظریّات پایانی صدرا در حکمت، یک، ابداعات شاگردان صدرا بهخصوص آقا علی حکیم، علامه طباطبایی، حاجی سبزواری و دیگران، آقای جوادی، حتی آقای فیّاضی ، میشود یک سیستم جدید فلسفی پیریزی کرد و آقای روزبهمن هم به نظرم دارند محتوای این جلسه را، ما یک جلسه راجع به همین بحث کردیم در حلقه حکمت. اما راجع به کلام این تا به الان اصلاً برای ذهن من مطرح نبود. من باید تأمّل کنم. هر چه الان بگویم غیر پخته است. تأمّل میکنم اگر سؤال کنید خدمتتان عرض میکنم.\\
\\
{\textbf{\large{«یکی از حضار»:}}}\\
\\
استاد این تأثیر اول که فرمودید تأثیر کلام بر فلسفه، آیا صرف یک اتهامی که مثلاً متکلّمین عرض شود که... متهم شدند فلاسفه به بیدینی و اینها، آیا این تأثیر موضوع کلام بر فلسفه است یا اینکه متکلمین بر فلاسفه. به نظرم اینجا خلط بحث شده که موضوع کلام بر فلسفه تأثیر داشته یا اینکه صرف افرادی از سوی فلاسفه اینها متّهم شدند به بیدینی؟\\
عرض میشود که این را میشود بهعنوان یک تأثیر قلمداد کرد یا نه؟\\
\\
{\textbf{\large{«استاد»:}}}\\
\\
سؤال ایشان این است که شما عنوان بحثتان بود تأثیرات متقابل فلسفه و کلام اسلامی. در تأثیر کلام بر فلسفه اولین تأثیر را گفتید نگاه بدبینانه متکلمان به فیلسوفان، فیلسوفان را کشید به سمت تطبیق گزارههای فلسفی با دین. این خروج از بحث است. واقعش من به این متفطّن بودم؛ اما من بحث را یک مقدار عامتر دیدم؛ یعنی من دقیقاً مقصودم این نبود که تأثیرات متقابلِ فقط دو علم را در نظر بگیرم. دو علم و بهتبع عملکرد این دو فرقه علمی؛ یعنی فیلسوفان و متکلّمان. با این دیدگاه. بعبارة أخری چرا اینطور فرض کردم؟\\
بهخاطر اینکه من عقیدهام بر این بود که اگر متکلّمان این نگاه بدبینانه را به فیلسوفان داشتند بهخاطر اعتقاد به گزارههای کلامیشان و عدم اعتقاد به آن گزارههای فلسفی بوده؛ یعنی متکلّم بهخاطر اعتقاد به گزارههای کلامی به فیلسوف بهخاطر اعتقاد به گزارههای فلسفی چنین بدبینیای داشته است. پس باز هم پای گزارههای فلسفی و کلامی در بین است غیرمستقیم و لذا اینگونه مطرح شد.\\
\\
{\textbf{\large{«یکی از حضار»:}}}\\
\\
یک مطلب این بود که در ارتباط با تأثیرات فلسفه بر کلام با توجّه به اینکه فلسفه نوعاً در مباحثی که وارد شده روش خودش را حاکم کرده.\\
\\
{\textbf{\large{«استاد»:}}}\\
\\
نفهمیدم در جایی که؟\\
\\
{\textbf{\large{«یکی از حضار»:}}}\\
\\
در جاهایی که ورود پیدا کرده در مباحث کلامی روش خودش را حاکم کرده بر مباحث کلامی، آن وقت با توجه به حاکم شدن این فلسفه بر کلام، دست کلام از دامن علوم دیگر و روشهای دیگری که استفاده میکند در دفاع از مبانی خودش، کوتاه نمیشود و بعد از آن طرف حجم بسیاری از مباحثی را که میتواند سودمند باشد در مباحث کلامی ما با تقلیل و کاهش مواجه نمیکند؟\\
این یک نکته بود. نکته دوم هم اینکه در آن تأثیر اولی که فرمودید...\\
\\
{\textbf{\large{«استاد»:}}}\\
\\
میخواهید یکییکی بگویید که من قاتى نکنم.\\
در این مسئله اول مشکل اساسی دیر آمدن شماست. سرّش هم این است که ما در مقدمات بحث عرض کردیم که سه ساحت داریم. ساحت اختصاصی کلام، ساحت اختصاصی فلسفه، ساحت اشتراکی. بحث ما در این جلسه در آن ساحت اشتراکی است. ساحتهای اختصاصی فلسفه و کلام هر کدام سر جایش محفوظ است و دارد هم انجام میشود. در همین ساحت اشتراکی سؤال شما میتواند این باشد که این تأثیرگذاری فلسفه بر کلام آیا دست کلام را از نظر روش نبسته چون فلسفه آمده روش خودش را بر کلام تحمیل کرده؟\\
من سؤال را اینجور فهمیدم. اگر سؤال غیر این است \{بفرمایید\}. همین است.\\
جهت اطلاع عرض میکنم یقیناً استحضار دارید کلام ما دو بخش دارد: کلام نقلی و کلام عقلی. کلام نقلی اصلاً از ساحت بحث ما بیرون است. بحث سر کلام عقلی است؛ چون ساحت مشترک فلسفه با کلام چه ساحتی است؟\\
کلام عقلی. در ساحت کلام عقلی روش فلسفه و کلام دقیقاً واحد است به این معنا که مُتّبَع در هر دو برهان است اولاً. در کلام علاوه بر برهان، جدل نسبت به مخاطب هم جاری است. اما نه اینکه کلام برهان را نپذیرد یا کلام را برهان را نفی کند. نه. جدل را در حقیقت کلام در مرتبه دوم به آن احترام و اهمیت قائل است بهخصوص این نکته قابلتوجه است آقا سید، بهخصوص ساحت مشترک فلسفه و کلام بخش عمدهاش در امور عامّه است نه در نبوت خاصه، نه در امامت. در امور عامه هم این نکته قابلتوجه است که جدل به یک معنا چندان کاربرد ندارد. برهان کاربرد دارد و لذا اینگونه نیست که فلسفه کلام را در استفاده از روش خودش قید زده باشد یا بخواهد روشی را بر آن تحمیل کرده باشد که کلام این روش را فاقد بوده. نه، کلام هم روش برهانی را دارا بوده در کنارش روش جدلی را داراست. فلسفه از روش جدلی استفاده نمیکند. روش برهانیاش با روش کلامی هیچ تفاوتی ندارد.\\
\\
{\textbf{\large{«یکی از حضار»:}}}\\
\\
نکته دوم این است که در ارتباط با یافتههایی که فرمودید فلاسفه اول در مقام تفلسف معتقد به دین نیستند؛ لذا یافتههای خودشان را دارند بعد تطبیق میکنند با آن معتَقَدات دینیشان و این کار سختی و دشواری است؛ چون گاهی وقتها مطابق درنمیآیند، اگر آن چیزی را که دین معرفی کرده مطابق با واقع باشد نباید اینها به مشکل بخورند مگر اینکه در روش یا مبنا ما مشکلی داشته باشیم یا راهی را که طی کردیم دچار نقص باشد. این مسئله را میخواستم توضیح بدهید.\\
\\
{\textbf{\large{«استاد»:}}}\\
\\
عرض کنم خدمت شما که اولاً فیلسوفان ما اعتقادشان بر این است که واقع واحد است. یک. نسبیت در حقایق محال است. دو. چون واقع واحد است، یک، نسبیت در حقایق محال است، دو، لذا معتقدند که ممکن نیست برهان و روش در فلسفه که برهانی است درست کارش را بکند و فهم از دین هم درست باشد و نتیجه دو تا باشد. پس قهراً اگر نتیجه دو تاست یا فهم ما از دین مشکل دارد یا برهان ما مغالطه است. کار عالم هم همین است. کار متکلم و فقیه و اصولی و فیلسوف و مفسّر... من در این مقدمه بر صراط مستقیم صریح نوشتهام، هر کسی دارد کار علمی میکند، فقیه باشد، اصولی باشد، فیلسوف باشد، کارش همین است، ما معصوم نیستیم. کار ما این است که ساحت کاریمان را روزبهروز هر چه بهتر و بیشتر از مغالطات بکاهیم. متکلم مغالطه دارد، فقیه مغالطه دارد، فیلسوف مغالطه دارد، این در آن شکی نیست. این را ما باید تدبیر کنیم. نکته اینجاست، آن نکته قابلتوجهی که باید روی آن دقت بشود این است که شما گمان میکنم این را میخواستید بگویید که چطور ممکن است یک فیلسوف اسلامی با اینکه حق میداند گزاره دینی را درعینحال بدون اعتقاد بپردازد به تحقیق؟\\
این مراد است؟\\
پس اولاً اساس فلسفه بر این است. فلسفه تفکر آزاد در حقایق هستی است. بله، یک نکته اینجا در روانشناسی مطرح است که آن نکته قابلتوجه است و آن این است که اصولاً انسان در مقام تفکر نه تفلسف یا تکلّم یا تفقّه، نه، در مقام تفکّر میتواند خود را از گرایشها و اعتقادات خالی کند یا نه؟\\
ما طلبهها یک تعبیری داریم میگوییم أدَلّ دلیل بر وجود شیء وقوع شیء است. داشتیم عزیزانی که میگویند ما این کار را کردیم. آقای حسنزاده (رحمتاللهعلیه) حیوحاضر. ایشان میگوید من این کار را کردم. ایشان میگوید من یکبار از تمام اعتقاداتم مبری شدم، التزامات عملیام بود، نماز میخواندم؛ ولی خدا را هم قبول نداشتم اعتقاداً؛ یعنی گذاشتم کنار یک لحظه حالا شروع کردم یکییکی. ایشان میگوید من یک بار شدم امّی، دومرتبه شروع کردم. از خدا شروع کردم، نبوت، تا آمدم به این جایی که الان هستم رسیدم. روانشناسها دو طایفهاند. عدّهای از آنها میگویند مشکل است؛ منتها برای بسیاری از افراد نه، برای اوحدی از افراد. عزیزان و بزرگان ما میگویند نه، ممکن است. بعد هم آن مقدار تأثیرگذاری گاهی آن قدر ضعیف است که در حساب احتمالات بهحساب نمیآید. بههرحال اینها از نظر واقع میگویند این دو تا مؤدّایش نمیتواند متعدد باشد، این از نظر واقع. از نظر وقوع خارجی هم بعضی بودند این ادعا را کردند که ما توانستیم خودمان را تخلیه کنیم و بعد برویم سراغ تفلسف و نتیجهاش اگر مغالطه نباشد با مؤدّای وحی اگر فهم از وحی درست باشد، یکی خواهد بود. آقای حسنزاده (رحمتاللهعلیه) در رساله «برهان، عرفان، قرآن از یکدیگر جدایی ندارند» این بحث را نسبتاً خوب مطرح کرده است. قابل دقّت است آن رساله.\\
\\
{\textbf{\large{«یکی از حضار»:}}}\\
\\
در ادامه همین بحث سؤال ما همین است. اگر ما بخواهیم ورود خوبی نسبت به هر کدام از این دو علم داشته باشیم فلسفه را مقدّم کنیم در تعلیم یا کلام را؟\\
\\
{\textbf{\large{«استاد»:}}}\\
\\
سؤال خیلی خوبی است. ما وقتی داشتیم برنامههای سر فصلهای گروه را میبستیم با جناب آقای روزبهمن و جناب آقای مرادی و دوستان رسیدیم خدمت آقای فیّاضی برای مشاوره در هتل ایران. به ایشان گفتیم ما یک گروه کلامی داریم، یک دوره کلام، یک دوره فلسفه، میخواهیم برنامهها را ببندیم. اعتقاد ایشان و بسیاری از دوستان و اساتید من بر این است که میگویند امروزه کسی میخواهد کلام کار کند باید فلسفه کار کند. در ضمن فلسفه کلام کار کند. معلوم شد؟\\
این مربوط به بحثهای مشترک است. عزیزان اساتید من، بزرگان، دوستان من مثل آقای فیّاضی اعتقادشان بر این است. میگوید کسی میخواهد در ساحتهای مشترک کلام کار کند، عقل میگوید فلسفه بخوان، استاد تو بداند، خودت هم این ذوق را داشته باش، آن جاهایی که بحث کلامی هست، رجوع کن ببین متکلّمان هم چه گفتهاند، ولی فلسفه بخوان؛ چون این رقیب آمد جایگزین شد و قویتر عمل کرد. بله، رسیدیم به ساحتهای خاص، در ساحتهای خاص، فلسفه فلسفه است، عرفان هم عرفان است، هر کسی دارد کار خودش را میکند. ساحت اصلاً خاص است. ساحت عام نیست.\\
\\
ما دو دقیقه دیگر در خدمت دوستان هستیم. چون من یادم افتادم نماز عصرم را باید بخوانم.\\
\\
{\textbf{\large{«یکی از حضار»:}}}\\
\\
در مورد آن نکتهای که فرمودید در مورد بحث تأثیرات فلسفه بر کلام، فرمودید که ابتدا فیلسوف خودش را خالیالذهن فرض میکند، تفلسف میکند، با براهین عقلی مسئله را اثبات میکند بعد مراجعه میکند به شرع. من سؤالم این است این بالاخره یک ادعاست دیگر که حالا عدّهای ادعا میکنند. اصلاً چنین چیزی فکر نمیکنم که بشود؛ یعنی وقوع خارجی ندارد. در واقع انسان بما هو انسان نمیتواند خودش را خالیالذهن فرض کند اصلاً.\\
\\
{\textbf{\large{«استاد»:}}}\\
\\
اولاً رجوع به شرع در تفلسف نقشی ندارد؛ یعنی یک فیلسوفی 50 سال فیلسوفی کند یک بار به کتاب و سنت مراجعه نکند فیلسوف است، دارد فیلسوف میکند و اگر راه را درست طی کرده باشد در آن مواردی که مشترک است و وحی و فلسفه هر دو به دنبال واقعاند، نباید مؤدّی دو تا باشد. اگر دو تا بود یکی اشتباه کرده، یا فهم از دین یا فلسفه. مرحوم علامه طباطبایی (رحمتاللهعلیه) در قم با همین استدلال جلسات روش رئالیسم را راه انداختند. گفتند مگر ما فلسفه نداریم در مشرق زمین. فلسفه داریم. اسمش هم این است فلسفه؛ یعنی مبتنی بر روش برهانی. غربیها هم میگویند ما فلسفه داریم. باز فلسفه یعنی چه؟\\
مبتنی بر روش برهانی. ایشان به آقای مطهری (رحمتاللهعلیه) گفتند آقای مطهری، آقای بهشتی، آقای موسی صدر (رحمتاللهعلیهم)، گفتند نمیشود برهان دو تا مؤدی داشته باشد. اگر دو تا شد معلوم است یکی از آنها غلط است یا هر دو تای آنها غلط است. مؤدای برهان باید یکی باشد. پس ما مینشینیم از معرفت شناسی شروع میکنیم. بدیهی روی بدیهی میچینیم. بعد نشان میدهیم که اینجا کانت نفهمیده، اینجا هگل غلط کرده، اینجا نمیدانم فلانی .... این را نشان \{بدهیم\} و نشان دادند. من مکرر به دوستان گفتم روش رئالیسم برای کسی که بخواهد فلسفه بفهمد کتاب دم دستی اولی است؛ یعنی بنده در قم 5 جلد این کتاب را مباحثه کردم، مقاله به مقاله. تلخیص کردم مقاله به مقاله. آقای مطهری (رحمتاللهعلیه) در حاشیه نوشته این کتاب اگر فقط میخواستیم رد دیالکتیک بکنیم این قدر از ما وقت نمیگرفت. اگر میخواستیم فقط رد ماتریالیستها باشد، این قدر که از ما وقت نمیگرفت. ما داریم یک فلسفه جدیدی را در ساحت اسلام و شیعه رقم میزنیم. واقعاً هم همین طور است روش رئالیسم.\\
\\
{\textbf{\large{«یکی از حضار»:}}}\\
\\
ببخشید ظاهراً من نتوانستهام بحثم را...\\
\\
{\textbf{\large{«استاد»:}}}\\
\\
نه، الان به سؤال شما میرسم. میخواهم بگویم این تعبیر شما که بعد رجوع...\\
\\
{\textbf{\large{«یکی از حضار»:}}}\\
\\
چنین چیزی اصلاً امکان ندارد.\\
\\
{\textbf{\large{«استاد»:}}}\\
\\
حالا آن را من الان خدمتتان عرض میکنم. ادعای شما این است که این امکان ندارد. این بحث بحث روانشناسانه است و بحث بحث ذهنشناسانه است؛ یعنی هم با دید روانشناسی میشود بحث کرد، هم با دید فلسفی چون فلسفه هم ذهنشناسی دارد. روانشناسی هم این بحث را دارد. در خود روانشناسها اختلاف است. دو رأی هست. گرچه اقلّیت با کسانی است که میگویند این تخلیه ممکن است، اما اقلّیت با کسانی است که میگویند ممکن است. اکثریت با کسانی است که میگویند ممکن نیست. شما میفرمایید من تابع اکثریت هستم. حرفی نیست.\\
\\
{\textbf{\large{«یکی از حضار»:}}}\\
\\
شما فرمودید که حضرت علامه حسنزاده گفتهاند من \{این کار را کردم\}.\\
\\
{\textbf{\large{«استاد»:}}}\\
\\
من این را بهعنوان شاهد عرض کردم.\\
\\
{\textbf{\large{«یکی از حضار»:}}}\\
\\
شاید ایشان معجزه کرده. ما به استثنائات کاری نداریم.\\
\\
{\textbf{\large{«استاد»:}}}\\
\\
نه...\\
\\
{\textbf{\large{«یکی از حضار»:}}}\\
\\
اصلاً انسان بما هو انسان در مباحث فلسفه ذهن اثبات شده است که انسان نمیتواند خودش را خالیالذهن بکند نسبت به همه معارف.\\
\\
{\textbf{\large{«استاد»:}}}\\
\\
اینطور نیست.\\
\\
{\textbf{\large{«یکی از حضار»:}}}\\
\\
شاید ایشان به موت اختیاری هم رسیده است.\\\\
{\textbf{\large{«استاد»:}}}\\
\\
اینطور نیست. بنده عرض میکنم تنیدهترین دو امر در هم چیست از دیدگاه فلسفی؟\\
ماهیت و وجود. چون وجود کون الماهیة است دیگر. هلیّت هلیّتِ بسیطه است، هلیّت مرکّبه نیست. ما میگوییم به تعبیر مرحوم حاجی،
{\large «بِتَأمُّلٍ من الذِّهن»}
البته، ما ماهیت را از وجود جدا میکنیم؛ یعنی ماهیت را لابشرط الوجود، نه به شرط عدم الوجود میبینیم. بر آن بار میکنیم. تقدُّم بِالتَّجَوهُر برایش درست میکنیم. تقدُّم بِالتَّجَوهُر مال ماهیتی است که ماهیت در آن دیده نشده، وجود در آن دیده نشده. پس هم در گزارههای خاصّ انجام شده، هم فردی مثل آقای حسنزاده (رحمتاللهعلیه) بدون ادعای اعجاز میگوید من این کار را کردم. ابنسینا میگوید من این کار را کردم و این هم که شما میگویید در فلسفه ذهن اثبات شده اجماعی نیست، اختلافی است. من هم آن مباحث را مستحضرم. اقلیّتی هستند که قائلاند نه، تجرید انسان از خود ممکن است. عرفای ما که در این زمینه حرفها دارند؛ یعنی آنها ذهن که بماند، پدرجدّ ذهن را هم خودش را از آن تخلیه میکند.\\
\\
{\textbf{\large{«دبیر جلسه»:}}}\\
\\
من یک پیشنهاد دارم به آقای حریری. اگر در همین مباحث مبنایی یک حلقه دیگر گذاشته بشود؛ چون بحث خیلی مبنایی است استحضار دارید که دوستان هم حالا مباحثشان را مطرح کنند دوستانی که در ارتباط با مسائل کلام جدید حرف داشتند؛ چون سؤالات جواب داده نشد.\\
وقت گذشته است. خدمت شما عرض بکنیم قبل از اتمام جلسه هفته بعد هم حلقه کلام برگزار است. مقالهاش را إن شاء الله از هفته بعد ارائه خواهیم داد. تشکر میکنیم از حضور حضرت استاد و دوستان.
{\large «و السلام علیکم و رحمة الله.»}
\begin{center}
{\large «أَللّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ»}
\end{center}
\newpage
\begin{center}
{\Large{فهرست منابع}}
\end{center}
\begin{enumerate}
\item
سوره آل عمران، آیه 18.
\end{enumerate}
\end{document}